



آرزوی من اینست که دو روز طولانی
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه
سرپناه من باشی لحظه ی ترٍ گریه
آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری، مستی تو من باشم
آرزوی من اینست تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم ازعشق این جنون بی قانون
آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم تو برای من تنها
آرزوی من اینست.....
آرزوی من اینست.....

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فریادها و حماسه ها...
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیمتر نبوده است
که قلبت...
چون پروانه ای...
ظریف و کوچک و عاشق است

در آغاز
یكی بود، و فقط آن یكی بود…
در آغاز، یكی بود خوب و دوست داشتنی. یكی بود كامل و متعالی. یكی بود بزرگ و
لایتناهی. بخشنده مهربانی که گنجینه ای از هدایا برای بخشش با خود داشت؛ و
باید کسی می بود تا مهربان، بی حساب از رحمت خود بر او ببخشد و از هدایای بی
شمارش او را نصیب گرداند.
"گنجی بود پنهان، خواست آشکار شود، پس خلق را بیافرید." و این داستان خلقت
بود.
در میان مخلوقات، یكی بود كه متفاوت می نمود. و آن انسان بود كه از همه تشنه تر بود. خدا به فرشتگان گفت: "من چیزی در مورد انسان می دانم كه شما نمی دانید." پس خداوند بهترین و ارزشمندترین بر او بخشید و انسان از روح الهی برخوردار شد.
انسان در آغوش خداوند سر بر سینه او داشت. خداوند عاشق انسان و انسان
محبوب خداوند …اما روزی …
این داستان تكراری قرنهاست كه سینه به سینه نقل می شود. اما انسان ارزشمندترین هدیه الهی را به باد فراموشی سپرده و در عین سردرگمی و بی پناهی، آغوش امن و گرم خداوند را از یاد برده است.
اما من، تو، و همه ما، بعضی وقت ها، طور دیگر می شویم … توی دلمون یه
سوزش عجیبی احساس می كنیم. نمی دونیم واسه چی دلتنگیم. توی ذهنمون
شعله كوچیكی سوسو میزنه. شاید… خاطره ای مبهم … از گذشته های دور …
و شاید هم… ندایی آشنا كه ما را صدا می زند…
" او آمده … او هم اكنون هم اینجاست… "
میکنم و به شاخه هایی که با نام تو پرنده می شوند و به پرنده هایی که بالهایشان
گاهی بالاتر از آسمان می رود.
باور کن دلم می خواهد تا صبح قیامت روبرویت بنشینم و با تو حرف بزنم، حرفهایی
تازه تر از بهار، حرفهایی از جنس دلهای بی قرار.حرفهایی که هیچ پنجره ای ندیده
باشد.
از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله می گیرم و به تو نزدیک می شوم.
کمی به ابرها فکر می کنم که همیشه دستها یشان پر از باران است و به عطری
که از ملکوت جاریست.
آیا کسی در آسمانها مرا می شناسد؟آیا می توانم همراه تو در باغهای فرشتگان
قدم بزنم؟آیاکسی در آنجا به من سیب تعارف خواهد کرد؟آیا اجازه خواهم داشت
هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگویم؟
ای زلال ترین آیهء هستی! اگر تو بهشت نیستی پس چیستی؟من ایمان دارم اگر
چشم ستاره ها به تو بیفتد تا ابد ساکن زمین خواهند شد.
از خودم فرسنگها فاصله می گیرم و بی آنکه به جزر و مد دریا فکر کنم،
نام تو را روی پیشانی ساحل می نویسم...




